نمیدانم...
آتش گرفتن
آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است
یک دم رها نمیکنی ام سوختم بس است
سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش
خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است
بی تو...
ای همیشه مهربان تا ابد با من بمان
بی تو تنها ترین تنهای عالم میشوم
بی تو مهمان غم میشوم
بی تو لبخند از لبانم میرود
بی تو برق از نگاهم میرود
گفتی آخر میکشمت،اما چه جوری؟
تو که با چشمای مثل تنگ بلوری
خیلی وقته ما رو کشتی ، خبر نداری
میدونی واسه من نشان غروری
شاید
شاید چشم های ما نیاز داشته باشد
که گاهی با اشک هایمان شسته شوند
تا بار دیگر زندگی را. . .
با نگاه شفاف تری ببینیم

در خواب
در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب کلید هر چه در دستم بود
زیباتر از این خواب ندیدم خوابی
بیدار شدم دست تو در دستم بود

هر لحظه
هرلحظه بهانه ی تو را میگیرم
هر ثانیه با نبودنت در گیرم
حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی
من یک طرفه برای تو میمیرم...

فکرش نباش
فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم
دیگر فکر همنفسی جز تو نیستم
عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد
وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

خیابان های تنهایی
خیابان های تنهایی دلی ولگرد میخواهد
وآوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد؟

بگیر
بگیر این گل ز من یاد بودی
که تنها لایق این گل تو بودی
فراوان آمدند این گل بگیرند
ندادم چون عزیز من تو بودی


معبودا،خداوندا...
معبودا! مرا به بزرگی چیز هایی که داده ای آگاه و راضی کن تا...
کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد...
ای نشسته در خیال من،فراموشم نکن
با فراموشی و تنهایی،همنشینم مکن
زندگانی میکنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خویش،خاموشم مکن
خداوندا !دوست خوبی دارم شایسته ی محبت و یادش مایه ی آرامش ...
به زندگی او برکت،به کلام و کام او قوت...
به نگاهش وسعت،به جسمش سلامت و به مرامش کرامت عطا فرما...
بر صفات نیک او بیفزا و جانش را از گزند کژی ها و بدی ها دور بدار...

بگو چرا...
بگو چرا داری گریه می کنی؟
((از دست سرنوشت))
چرا غرق در اشکی؟
((به خاطر تنهایی))
راز سکوت را نم نم اشک میداند
و راز تنهایی عشق را خلوت شب

خدایا از...
خدایا از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش میکنیم
عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار
به قدر یک مشت
به قدر یک لبخند
تا فراموش نکنیم....
عاشق بوده ایم و تا عاشق بمانیم و عاشق بمیریم

ولینتاین(روز عشق)
عشق تنها سهم مرغ عشق نیست میتوان عاشق شد و گنجشک زیست
برای زنده بودن باید نفس کشید و برای زندگی کردن باید "عشق"ورزید
بیایید با زندگی کردن زنده بمانیم...
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نامردی مکن
حرف مرد میزنی مردانه باش
در سرای عاشقی افسانه باش

نگاه
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است
صدایم کن که دل در سینه تنگ است
مرا با خود ببر آنسوی غربت
که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است

دلتنگم...

دلتنگم دلتنگ از لحظه های بی تو سر کردن
دلتنگ از بود و نبود از روزایی که همیشه دردن
دلتنگ از چشمای قشنگت که هیچوقت دروغ نمیگن
دلتنگ از چشمای خیسم که باید تا ابد اشک بریزن